بنر هدر نفت یار
بنر هدر نفت یار
بنر هدر نفت یار
بنر هدر نفت یار
قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپس

روزی دوباره شیر قفس وصورتک بشکند…..

 

img-20161022-wa0001

اي شير، اي نشسته تو غمگين و سوگوار
اي سنگ سرد سخت
تا كي سوار پيكر تو كودكان كوي
يكبار نيز نعره بكش
غرشي برآر
***
تا ديده ام تو را
خاموش بوده اي
در ذهن همگان
بيگانه بوده اي و فراموش بوده اي
***
در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟
در تو كنون مهابت از ياد رفته است
در تو شكوه و شوكت بر باد رفته است
***
باور كنم هنوز
كز چشم وحش جنگل
هر غرش تو باز ره خواب مي زند ؟
باور كنم هنوز
از ترس خشم تو
شبها پلنگ از سر كهسار دور دست،
دست طلب به دامن مهتاب مي زند ؟
***
از آسمان سربي
يكريز و تند ريزش باران است
از چشم شير سنگي خونابه سرشك روان است
***
اي شير سنگي، اي تو چنين واژگونه بخت
اي سنگ سرد سخت
همدرد تو منم
من نيز در مصيبت تو
گريه مي كنم

 

 

شيري در جنگل زندگي مي كرد كه عادت داشت خودش باشد..

شير نه مانند روباه حيله گر بود
و نه مانند گرگ خونخوار و نامرد..!
شير نه مثل جغد نااميد و شوم بود
و نه مثل گوسفند مطيع و گوش بفرمان…!
“شير” شير بود و صداي نعره هايش خواب از چشم شغال و ببر و روباه و خرگوش مي ربود..
شير فقط جنگلبان پير را دوست داشت و الباقي موجودات جنگل در نظرش دون و حقير مي نمودند

حيوانات جنگل اكثر مواقع به بالماسكه روي مي آوردند و هر روز بعد از طلوع سپيده هر كدام صورتكي بر چهره مي زدند و بازي آغاز مي شد…
شغال باج گير صورتك گراز به چهره مي زد…!
و موش ترسو كه پادوي شغال بود صورتك پلنگ به چهره ميزد…
و پشت صورتك ها البته تهي تهي بود…همه ي موجودات پشت صورتك از هم مي ترسيدند و از برداشتن صورتك و اخراج از بازي و انزوا مي ترسيدند
نه شجاعت ها واقعي بود و نه دلاوري ها…!رنگ حقيقت داشت
در جنگلي كه همه رل هاي مجازي بازي مي كردند
“تنها شير بود كه خودش بود”
همه ي حيوانات به شير طعنه مي زدند كه چرا همبازي آنها نمي شود…

اما شير سالها قبل از پدربزرگش شير بزرگ شنيده بود كه شيرها اگر خيلي سالم و سرحال باشند نهايتا ٧٠سال عمر ميكنند..
كه ده سال اول آن در كودكي و ده سال آخر آن در ناتواني…ميگذرد
شير حالا بيش از ٣٥سال داشت و با احتساب وصيت پدربزرگ آيا ارزش داشت؟ كه براي ١٥ سال باقي مانده…به بالماسكه ي دروغيني كه جز دروغ و دغل و نقش هاي دروغين حاصلي نداشت وارد شود؟!
هر روز حيوانات به شير ميگفتند كه در بازي لذت بخش آنها شركت كند تا انها تاج سلطاني بر سرش بگذارند
و گفتند و گفتن تا بالاخره روزي شير قبول كرد…
و طي مراسمي مجلل در جنگل…صورتك يك بز توسي! از جنس طلا بر صورت شير گذاشتند…
و شير نعره هاي مستانه از ياد برد…
حالا شبهاي جنگل پر از سوسك و مارهايي بود كه جنگلبان پير را به تمسخر ميگرفتند…!
شغال بر بالش نرم لميده و گوسفند پادو اش با صورتك گرگ براي خرگوش ها و پرندگان شاخ و شانه مي كشيد…!
شير در خود مي غريد و رنج مي برد…اما قانون بازي را پذيرفته بود و قانون بازي او را به بزي تبديل كرده بود كه نه چنگ و دندان حمله داشت و نه جرات نعره و دفاع از جنگلبان پير…
حالا شير در رنج است…قانون بازي چنگ و دندان و شجاعت و غريو فرياد از شير گرفته است…و هر فرياد او را به بع بعي مضحك تبديل كرده است
“شير ميخواهد دوباره خودش باشد”
آخر شير چگونه نظاره گر چنگ و دندان كشيدن شغال و گرگ بر صورت جنگلبان پير باشد…؟!
شير قصه ي ما اين روزها سخت غمگين است…!
شبها حيوانات از انتهاي جنگل صداي ناله هاي شيري را مي شنوند كه نقش بز را تاب نمي اورد…
و خاطرات شير بودن را فرياد مي زند…!
شير از رل جديد به ستوه آمده است
و شبها دعا مي كند كه اين بالماسكه ي دون و بي ارزش هرچه زودتر به پايان برسد…
و دوباره طنين فرياد شير تن شغال باجگير و روباه و گرگ را بلرزاند…

شما هم با ما دعا كنيد كه هرگز هيچ شير شرزه اي اسير نقش و صورتك گرگ و شغال و كبوتر نشود…!

آبان۹۵/هوشنگ رادمنش

مطالب مرتبط